نوشته شده در تاریخ : شنبه 26 دی 1388 12:32 ب.ظ
چند روز پیش داشتم با فشفشه میرزا حرف می زدم و شیطونکی ها بچگی هام رو براش تعریف می کردم. دیدم که ای بابا از همون بچگی فرفره بودم. فر می خوردم و به هم می ریختم و کشف می کردم و می رفتم فقط یه فرقی هست حالا....اونوقتها جهان با من فر نمی خورد. من بودم و خودم اما حالا جهان فر می خوره و من که اونوقت ها مثل باد بودم حالا کسل و خموده ام. گاهی تکونی به خودم می دم. فری می خورم. و بعد باز کسل و خموده ام.
فکر می کردم چی آدم رو عوض می کنه؟! حسرت کودکی و دوباره بچه شدن که همه ی ما تو دلمون داریم و خواهیم داشت به کنار، اما یه چیزی تو این جامعه، تو طرز زندگی ما هست که مسمومه و کشنده و هر کس رو به طریقی گرفتار می کنه. یکی کارمند می شه و یکی هنرمند. فرقی نمی کنه اولی باشی یا دومی. گیرم که شاخک های دومی کمی حساس تر از اولی ولی خوب که چی؟! تو این هوای آزارنده که با هم حرف می زنیم و نفس می کشیم و هنوز امیدواریم، سرعت فر خوردن همه ی ما کند شده، بعضی هامون ایستادیم. شاید روزی تکونی بخوریم و موتورمون دوباره راه بیفته شاید هم تا ابد به خوابی سنگین فرو رفتیم. نمی دونم. کمی غم انگیزه. کل ماجرا از اول تا آخر غم انگیزه.
همیشه دنیایی رو دوست داشتم که سبز باشه. پر از گل و درخت نه پر از دود و چراغ های نئون آویخته بر درختهای بی برگ و برش (تصویری که هر روز در این شهر شلوغ دودناک غم زده می بینم) ، که توش آدما همدیگه رو دوست داشته باشند. که دلمون برای هم بسوزه، که به هم لبخند بزنیم. که کنار هم مثل هزاران هزار دوست، فارغ از مرزها و نژادها و مذاهب زندگی کنیم. چه دنیای آرمانی ای! چه خیال باطلی!
دوست داشتم .....
حالا بیهوده گوشه ای نشستم و فکر می کنم تا کی باید زور بزنم تا این چرخ وجود من بچرخه، نه فقط من.... همه ی کسایی که می شناسم و حتی نمی شناسم. تا کی زور بزنیم برای به دست آوردن چیزهایی که حق داشتنش بدیهی یه، که اصلاً زوری لازم نداره، که به عنوان یک آدم زنده که حق حیات داره حق داشتن اون چیزها رو هم داریم......
بماند، نه دلتنگم، نه تنهام، نه ناامید....تا توان دارم فر می خورم و اگر ناتوانی شعور و بدن من رو از کار انداخت با قلبم، با نگاهم، با فریاد و ناله هام، با چیزی که در وجودم ته نشین شده و باعث شده من، من باشم همچنان و همچنان فر خواهم خورد.
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 10 دی 1388 12:44 ب.ظ
خون و دود و فریاد و فرار.
این زندگی ماست تو این خراب شده.
چرا کسی که می تونه با آرامش و مهر از روی اون صندلی بلند پایین بیاد، ترجیح می ده همه چیز رو به کثافت بکشه و بعد پایین بیاد؟!
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 25 آذر 1388 11:04 ق.ظ
نشسته ام و فکر می کنم چه می شد اگر اینطور نبود و آنوقت خودم را می بینم که در آن زمان که اینطور نبود باز هم می نشینم و با خودم می گویم چه می شد اگر اینطور نبود و در رویای رویام می بینم که نشسته ام و باز از خودم می پرسم چه می شد که اینطور نبود؟!
چرخه ای ابدی؟! ذهنی که آرامش نمی پذیرد؟!
دلتنگی ها می آیند و می روند. می چرخند و خاری می شوند رها در بیابان یا پری دریایی کوچکی در اعماق تاریک آبهای راکد.
زمان به سادگی گوسفندی از برابر چشمم می گذرد و من نه آخوری دارم که سرش را به کاه گرم کنم نه حوصله ای تا برای چرا به بیابان ببرمش.
کسالت.
به خودم می گفتم تو خلاقی، تو بهترینی. به خودم می گفتم کمی دیگر پافشاری کن، کشف می شوی، پیدا می شوی. به خودم می گفتم سخت است، درد دارد اما تمام می شود.... به خودم بسیار حرف ها می زدم که تک تک کلمات و حرف ها و هجاهایش را فراموش کرده ام.
انسان بودن دشواری وظیفه بود.
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 10 آذر 1388 01:57 ب.ظ
با ما گفته بودند:
« آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت،
لیکن به خاطر آن
عقوبتی جان فرسای را
تحمل می بایدتان کرد.»
عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم
آری
که کلام مقدسمان
باری
از خاطر گریخت!
ا.شاملو
دنبالک ها:
سایت رسمی احمد شاملو ،
نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 21 مهر 1388 10:43 ب.ظ
ناتوانم اما امیدوار.
و تاکی؟؟؟
تا کی؟؟؟
تا کی؟؟؟
......
اگه پنج ساله بودم زندگی یه جور دیگه بود. حالا سی و دو سال دارم و زندگی یه جور دیگه است.
یه چیزایی برای همیشه فراموش شدند، یه چیزایی هرگز فراموش نمی شن و آدم تلاش می کنه فراموششون کنه. آخ که چقدر این تلاش فرساینده است.
یه صدای خوب می شنوم. از شبکه ی متزوست. نمی دونم چه سازی یه. یه ساز سنتی یا یه موسیقی فولکلور؟ فشفشه میرزا پشت سرمه. تلویزیون پشت سرمه. قلبم فشرده است. تایپ می کنم و به آرزوهام فکر می کنم. به آزادی های نداشته ام فکر می کنم و این موسیقی زیبا که نمی بینم از چه سازی در می آد بهم می گه بس کن....تا کی؟؟؟ تا کی؟؟؟؟
دارم بزرگ می شم؟ دارم آب می رم؟ دارم پیر می شم؟ چه وسواس مریض گونه ای دارم که خودم رو تحلیل کنم؟ ضعفهام رو؟ حال و روزم رو؟ چه وسواسی دارم که همین حالا زندگی رو رها کردم به امید آینده؟ .....یادم هست که همه ی این حرفها کلیشه ای یه. یادم هست که همه ی این حرفها همیشه به نظرم مسخره است اما این تاثیر موسیقی نیست که باعث می شه حرف بزنم؟ حرف هایی که معلوم نیست اعترافند به ناتوانی خود یا شکوه از بی کفایتی خود؟
دست زدند. فکر کنم برنامه اش تموم شد.
نه تموم نشد. باز صدای ساز می آد. صدای فشفشه میرزا هم می آد که گاهی مفش رو بالا می کشه. با وجود این، صدای این ساز همچنان جادویی یه. و من رو یاد اسپانیا و لورکا می ندازه. یاد چمنزاری که نمی گذاشتند در آن گریه کند،یاد ساعت 5 عصر، یاد ایگناسیو، یاد ماه و چمنزار و لکه های خون....
ولی انگار دارم هذیان می گم. کمی آشفته ام. خوب می شم. این دوره های سودازدگی و جنون هم به پایان می رسه. خوب می شم.
اما تا کی؟؟؟
تا کی؟؟؟
دنبالک ها:
شبکه متزو ،
نوشته شده در تاریخ : شنبه 14 شهریور 1388 08:06 ب.ظ
هر شب قبل از خواب دلم به شدت می گیره. انگار از همه ی کسانی که دوستشون دارم کنده شدم.
نوشته شده در تاریخ : جمعه 6 شهریور 1388 03:57 ب.ظ
دیشب بعد از مدتها با فشفشه میرزا نشستیم و یه فیلم دیدیم. فیلمی از کارگردان یونانی تئو آنجلوپولوس با عنوان: چمنزار گریان.
من فیلم رو دوست داشتم. فضای فیلم خیلی شبیه فیلمای تارکوفسکی بود. اگه کسی تارکوفسکی دوست داشته باشه می تونه این فیلم رو دوست داشته باشه. البته داستانش فراز و نشیب زیاد داشت.
فیلم برداشتی از اسطوره ی ادیپ بود یا لااقل من و فشفشه میرزا جان فکر می کنیم برداشتی از ادیپ بود ولی با بعضی تغییرات در داستان. البته کل تریلوژی ادیپ بود نه فقط بخش اولش. داستان زیر و بالا داشت و تفاوت ولی روایت همون بود. فضای اسطوره ای فیلم برای من که اینروزا همش درباره اسطوره ها دارم می خونم خیلی جذاب بود. اسطوره های مدرن که زیر فشار شرایط شکل و قامت اسطوره ای شون خورد شده و از هم پاشیده.
چمنزار گریان از اسمش تا جزئیات فیلم پر از نشانه های قابل تفسیر ه ولی من نمی خوام با گفتن تفاسیر خودم لذت تجربه ی ناب کشف و شهود برای مخاطب رو خراب کنم. در هر صورت اگر فیلم رو یافتید ببینید، چیزی رو از دست نمی دید....چیزی به دست می آرید.
نوشته شده در تاریخ : شنبه 17 مرداد 1388 10:54 ب.ظ
روزهای گه دارن می گذرن و همچنان می گذرن. دارم زبان می خونم. هر زبانی که باشه مهم نیست. می خوام همه ی زبانهای دنیا رو بدونم. خدا رو چه دیدی شاید یه روز صبح بیدار شدم و دیدم یه جای دیگه دنیا تو یه اتاق کوچیک رو یه تخت تمیز از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم اینجا کجاست؟!
بهتره آدم هم انگلیسی بدونه، هم فرانسوی، هم اسپانیایی، هم هندی، هم آلمانی، هم هلندی، هم چینی، حتی زبان سواحیلی هم یه روزی به درد می خوره. بنابراین در راستای تلاشهای خوددوستانه ام در جهت ترک این سرزمین نکبت همه ی زبانهای عالم را می آموزم. به چه طریق؟ خیلی ساده. دونه دونه. نهایتاً نود سال طول می کشه دیگه. تا اون موقع هم شاید فرجی بشه و یه صبحی تو اتاق مذکور چشم باز کنم. فقط یه آن تصور کنید اون اتاق تو قلب زندان اوین باشه. عجب! چرا فارسی حرف زدن یاد نگرفتم؟؟؟؟
نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 25 تیر 1388 03:30 ب.ظ
تو یک نوسان دائم هستم. دل و دماغی برای زندگی کردن نیست و هست. هر روز که می خوای به خودت بگی من هنوز زنده ام و نفس می کشم و این کره ی گرد و قلنبه ی زمین داره می چرخه، یکدفعه خبری می شنوی یا اتفاقی می افته که می گی به جهنم که می چرخه، مگه مرده و زنده ی آدم تو این مملکت با هم فرق داره.
دیگه نمی تونم خیلی زیاد صفحه های خبری رو بخونم. نمی تونم راحت اخبار رو دنبال کنم. دلم از سنگ که نیست. این فضا هر گلی رو پژمرده می کنه، هر سبزه ای رو می خشکونه. هی چیزی می آد و محکم می خوره به دیوار این قلب. آهن که نیست...گوشته، خونه، رگ و پی. این که اینطور له می شه و صداش در نمی آد آدمه....اشرف مخلوقاته، بشره، بشر.